یادداشت‌ها ویژه

کپچا؛ وقتی یه دانشجوی ۲۱ ساله جواب یاهو رو داد

داستان واقعی خلق کپچا: از یه سوال ساده در یه سخنرانی سال ۲۰۰۰ تا reCAPTCHA و دیجیتالی‌سازی میلیون‌ها کتاب توسط میلیاردها کاربر اینترنت.

سال ۲۰۰۰، یه دانشجوی دکترای ۲۱ ساله به اسم لوئیس فون آن (Luis von Ahn) تو دانشگاه Carnegie Mellon نشسته بود تو یه سخنرانی. یه مدیر ارشد یاهو داشت از یه مشکل بزرگ حرف می‌زد: ربات‌ها هر روز میلیون‌ها ایمیل مجانی یاهو رو ثبت‌نام می‌کردن و باهاشون اسپم می‌فرستادن. یاهو هیچ راهی نداشت که بفهمه پشت این ثبت‌نام‌ها یه آدم واقعیه یا یه برنامه‌ی خودکار.

فون آن این مشکل رو برد و کرد موضوع تز دکتراش. سوال ساده بود: چه کاری هست که یه انسان به‌راحتی انجامش بده ولی کامپیوتر نتونه؟ اون سال‌ها، کامپیوترها تو خوندن حروف کج و کوله و به‌هم‌ریخته افتضاح بودن، ولی چشم آدم به‌راحتی می‌تونست بخونتشون. همین شد ایده‌ی اصلی: یه تصویر از حروف اعوجاج‌دار بساز و از کاربر بخواه تایپشون کنه.

نکته‌ی جالب اینه که این ایده کاملاً از صفر هم نبود. سه سال زودتر، حدود سال ۱۹۹۷، Andrei Broder (دانشمند ارشد وقت شرکت AltaVista) یه سیستم مشابه ساخته بود تا جلوی ربات‌هایی رو بگیره که لینک‌های اسپم به دیتابیس موتور جست‌وجوشون اضافه می‌کردن. ولی این فون آن و همکاراش تو CMU — Manuel Blum (استاد راهنماش)، Nicholas Hopper و John Langford — بودن که اسم رسمی روش گذاشتن: CAPTCHA، مخفف Completely Automated Public Turing test to tell Computers and Humans Apart.

فون آن ایده‌شو مستقیم برای یاهو فرستاد. یاهو راه‌حل رو گرفت، پیاده‌ش کرد، مشکلش حل شد... و فون آن حتی یه دلار هم بابتش نگرفت! ولی چیزی که گرفت مهم‌تر بود: طی چند هفته، کپچا همه‌جای اینترنت پخش شد و تبدیل شد به یه استاندارد جهانی برای تشخیص انسان از ربات.

اما داستان همون‌جا تموم نشد. چند سال بعد، فون آن یه چیزی رو محاسبه کرد که خودش رو ناراحت کرد: هر روز، میلیون‌ها ساعت از وقت آدم‌های سراسر دنیا صرف تایپ کردن یه سری حروف بی‌معنی می‌شد. اون از خودش پرسید: می‌شه این انرژی مغزی هدررفته رو یه‌جای مفید خرج کرد؟

جوابش شد reCAPTCHA. ایده این بود: به‌جای یه کلمه‌ی بی‌معنی، دو تا کلمه‌ی اسکن‌شده از کتاب‌های قدیمی رو نشون بده — یکی که سیستم جوابشو می‌دونه (برای تایید انسان بودن)، و یکی که حتی نرم‌افزار OCR هم نتونسته بخونتش. وقتی کاربر هر دو رو درست تایپ می‌کرد، در واقع بدون این‌که بدونه، داشت به دیجیتالی کردن آرشیو کتابخونه‌ها کمک می‌کرد. سال ۲۰۰۷، نیویورک‌تایمز هم با همین روش، بیش از یک قرن از آرشیوش رو دیجیتالی کرد و تا سال ۲۰۱۸، بیش از یک میلیارد نفر بی‌آنکه بدونن، تو این پروژه‌ی عظیم دیجیتالی‌سازی شریک شده بودن.

داستان کپچا اونجا هم تموم نشد. با پیشرفته‌تر شدن ربات‌ها، خوندن حروف کج و معوج دیگه کافی نبود. گوگل (که reCAPTCHA رو خریده بود) نسخه‌های جدیدتری معرفی کرد: اول همون تیک ساده‌ی معروف «من ربات نیستم» که با تحلیل رفتار ماوس و کلیک کاربر تشخیص می‌داد انسانه یا نه، و بعدتر نسخه‌هایی که کلاً بدون هیچ کلیکی، فقط با تحلیل رفتار در پس‌زمینه کار می‌کنن.

نکته‌ی جالب داستان اینه که همون فون آنی که کپچا رو مجانی به یاهو داد، بعدها با ایده‌ی مشابه (استفاده از انرژی جمعی انسان‌ها برای یه هدف مفید) رفت سراغ ساخت Duolingo — پلتفرمی که امروز میلیون‌ها نفر باهاش زبان یاد می‌گیرن.

از یه سوال ساده تو یه سالن سخنرانی، تا محافظت از میلیاردها فرم آنلاین در سراسر دنیا؛ این‌جوری کپچا متولد شد.

نوشته‌شده توسط محمد نظری من اینجا هستم تا دانشم رو با شما به اشتراک بذارم

دیدگاه‌ها 0

برای ارسال دیدگاه یا پسند، وارد شوید.

ورود / ثبت‌نام

هنوز دیدگاهی نیست — اولین نفر باشید.